|
ايمان بياوريم...
|
||
فقط چند قطره اشک که میریزد روی تمام خاطره ها....
زمین خون گریه می کند...
از همه این وقایع چه بنویسم که ...
فقط
مادر!
اشک بریز که فرزندت از دست رفت...
اللهم عجل لولیک الفرج
اینک :
"خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد"
ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است...
ماجرای من و خیالات و آرزوهایم به کجا خواهد انجامید؟
کاش آن چند قطره اشک هم از دستم در نمی رفت، آن وقت می توانستم ادامه دهم لبخند تو را تا خوشبختی تو، و خوشبختی تو یعنی پایان ماجرا...
بدان که بی تو مرا
شب و روز
طلوع و غروبی ست
و بس...
من بزرگ شده بودم، تمام دنیا در من بود، و تو روبروی من بودی تو بالا نبودی تو تا من پایین آمده بودی تو مادربودی و مهربانانه مرا در آغوش گرفتی و هستی ات را درونم ریختی و من بیشتر از هستی شدم، بیشتر از آنچه درونم گنجیده بود.تو آن گوشه به من لبخند می زدی تو مرا خواسته بودی و حسی که از این شوق در من زنده بود سبک بود، من سبک شدم، من معلق بودم و هر آن می توانستم پرواز کردن.در آخرین لحظات بر خلاف عادت باد می وزید، من بالاتر بودم، بالای بالا. جهان کوچک شده بود مرا طاقت پایین نگاه کردن نبود من تمام زمین را دیدم من تمام هستی را خوردم...
من از همه چیز و همه کس می توانستم که بگذرم اما تو نخواستی.تو نخواستی...
فقط ذره ای چشاندی و بعد شراب رنگارنگ را که همه مزه های دنیا را داشت بردی در اتاق زیر شیروانی گذاشتی و درش را قفل کردی!
من اما هنوز هم گاهی آن مزه ها را احساس می کنم در سرم و پایم و تک تک انگشتانم...
من به مشروب تو ایمان دارم...
نگفتم:
نگفت:
نگاه کردم
نگاه نکرد...
|
|