تبليغاتX
ايمان بياوريم...
 
ايمان بياوريم...
 
 
 
 

 

فقط چند قطره اشک که میریزد روی تمام خاطره ها....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط سمن 
 

 

 زمین خون گریه می کند...

از همه این وقایع چه بنویسم که ...

فقط

مادر!

 اشک بریز که فرزندت از دست رفت...

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط سمن 
 

اینک :

"خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد"

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت   توسط سمن 
 
 
"این که تا صد سال بعد، از هیچ کدام از این ۶ میلیارد آدمی که مثل کرم در هم می لولند خبری نیست... و این عدالت محض است و یک حقیقت است و تنها عدالت مطلق هستی است که هیچ عدالتی به وضوح و شفافیت و شکوه و قطعیت و معناداری آن نیست."
دویدن در میدان مین ـ مصطفی مستور
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن  | 
 

ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن  | 
 

 

ماجرای من و خیالات و آرزوهایم به کجا خواهد انجامید؟

کاش آن چند قطره اشک هم از دستم در نمی رفت، آن وقت می توانستم ادامه دهم لبخند تو را تا خوشبختی تو، و خوشبختی تو یعنی پایان ماجرا...

 |+| نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن 
 

 

بدان که بی تو مرا

                   شب و روز

                        طلوع و غروبی ست

                                          و بس...

                                       

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن  | 
 

من بزرگ شده بودم، تمام دنیا در من بود، و تو روبروی من بودی تو بالا نبودی تو تا من پایین آمده بودی تو مادربودی و مهربانانه مرا در آغوش گرفتی و هستی ات را درونم ریختی و من بیشتر از هستی شدم، بیشتر از آنچه درونم گنجیده بود.تو آن گوشه به من لبخند می زدی تو مرا خواسته بودی و حسی که از این شوق در من زنده بود سبک بود، من سبک شدم، من معلق بودم و هر آن می توانستم پرواز کردن.در آخرین لحظات بر خلاف عادت باد می وزید، من بالاتر بودم، بالای بالا. جهان کوچک شده بود مرا طاقت پایین نگاه کردن نبود من تمام زمین را دیدم من تمام هستی را خوردم...

من از همه چیز و همه کس می توانستم که بگذرم اما تو نخواستی.تو نخواستی... 

فقط ذره ای چشاندی و بعد شراب رنگارنگ را که همه مزه های دنیا را داشت بردی در اتاق زیر شیروانی گذاشتی و درش را قفل کردی!

من اما هنوز هم گاهی آن مزه ها را احساس می کنم در سرم و پایم و تک تک انگشتانم...

من به مشروب تو ایمان دارم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن 
 

نگفتم:

نگفت:

نگاه کردم

نگاه نکرد...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن 
ببين چگونه اين روزگار حسود حتي تاب ديدن چند روز لبخند تصنعي بر لبان ما را ندارد... تا مي آيي از اتفاقات افتاده در گوشه مسير شاد شوي، سعي كني كه شاد شوي؛ حادثه اي بس ملال انگيز درست در وسط جاده مي افتد كه ديگر توجه تو به اطراف... با تمام وجود خود را به مردگي مي زنيم تا روزگار برود پي زندگان... . . .
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت   توسط سمن  | 
 
  بالا